نوشته‌های درگوشی

بسم الله

سلام

 

در کارگاه ما امروز  روز بازدید هفتگی شخص اول دستگاه کارفرما و هیات همراه از پروژه های در حال اجرای منطقه بود . در نتیجه باید یه کاری میکردیم که ایشون فکر کنن اوفیش چه همه آدم مشغول کارن و ایول به این پیمانکار و ... . به همین دلیل از چند روز قبل تصمیم بر این شده بود که در این روز خاص تعداد حداقل 8-9 نفر نیروی مزد رو به کارگاه بیاریم تا مثلا اینجوری به نظر برسه که ما شدیدا مشغول کاریم . این شد دلیل اصلی به وجود آمدن داستانی که الان براتون تعریف می‌کنم . این داستان سه شخصیت اصلی داره که به ترتیب با شماره های 1 و 2 و3 نامگذاری میشن تا آبروشون خیلی نره . شایان ذکر است که 1 رئیس 2و3 بوده و موقعیت شغلی 2هم از 3 بالاتر میباشد .

صبح اول وقت 1 به کارگاه میاد تا از اجرا شدن درست نمایش مذکور مطمئن بشه . 3، ساعت 8و 15 دقیقه به کارگاه وارد میشه و با 1 مشغول گفتگو میشن . حدودا ده دقیقه بعد 2 با ماشینش به کارگاه میاد اما ماشین رو خاموش نمیکنه . پس از سلام و احوال پرسی :

2 : مهندس 3 بیا با هم بریم از این میدون بالا چند تا کارگر بیاریم . آخه من نتونستم کارگرای میدون پایین رو راضی کنم بیان اینجا کار کنن .

3 : چرا ؟ مگه کارگر هم راضی کردن میخواد ؟

2‌ : آره بابا . اول که پرسیدن کار چی هست ؟ گفتم باید مصالح جا به جا کنین . بعدش پرسیدن مصالحت چیه ؟ گفتم مصالح بناییه دیگه ، سنگ و آجر و خاک و اینا . بعدش گفتن پول چقدر میدی ؟ گفتم حقوق کارگر روز مزد 15 تومنه دیگه . گفتن نه ، کمه ، ما نمیایم . منم گفتم به جهنم که نمیاین . برین گم شین .

3 : خب ماشینتو خاموش کن ، این میدون بالا نزدیکه پیاده هم میشه رفت .

2 : خب پس بیزحمت خودت زحمتشو بکش . من اعصابم خورده .

شماره 3 به میدون مذکور میره و با خیل کارگرایی (حدودا40-50 نفر) روبه رو میشه که در دسته های 6-7 نفری دور هم نشستن و دارن لاتاالات میبافن دورهمی . شماره 3 هم با اطمینان از اینکه یه دسته از اینا رو راضی میکنه میره سراغ اولین دسته :

3 : شماها کارگرین ؟ کار میکنین ؟

سردسته : آره کار میکنیم (شایان ذکر است که همگی مثل گرگایی که دارن به یه آهو بره نگاه میکنن به شماره 3 زل زدن )

3 : خب پس 7 نفرتون پاشین بیاین

سردسته : کار چی هست ؟

3 : کار ساختمونه دیگه ، میخوایم مصالح جا به جا کنیم

سردسته : مصالحت چیه ؟

3 : مصالح ساختمونه دیگه ، خاک و سنگ و آجر و .... و کوفت و زهرمار (3 یه ذره عصبانی شده)

سردسته : کار کجا هست ؟

3 : همین پایین توی (.....)

سردسته : چقدر مزد میدی ؟

3 : مزد معمولی کارگر روز مزد 15 تومنه ، همونو میدیم دیگه

سردسته : نه ، کمه ، نمیایم

3 نجوا کنان که ( به درک که نمیاین ، انگار قحطی کارگر اومده  . برین به جهنم کثافتا ) از اولین دسته دور میشه و به سراغ دومین دسته میره .

دومین و سومین و چهارمین دسته کارگرهای نشسته بر چمن میدون هم به همون ترتیب بالا مهندس 3 رو ناامید میکنن . مهندس 3 که بدجوری احساس بی عرضگی وبیشتر از اون احساس خطر از بابت بی کارگر موندگی کرده به سراغ آخرین و کج و کوله ترین گروه کارگرا میره . اینبار پس از اطمینان دادن به اونا که کار اصلا سخت نیست و شما میشین و ما بهتون باد میزنیم و اینجور صوبتا گروه مذکور دارن یواش یواش راضی به اومدن میشن که یکهو یکی از اون وسط میگه : پول ناهار و صبحانه هم میدی ؟

3 : نه دیگه ، صبحانه که وقتش گذشته و ناهارم با خودتونه .

در این هنگام هر یک از افراد دسته کارگری مذکور در همون جایی که ایستاده بودن نشستن و آرزوهای مهندس 3 رو به باد دادن و کورسوی امیدش رو خاموش کردن رفت پی کارش

 

مهندس 3 دست از پا درازتر به کارگاه برمیگرده و شرح ماوقع رو برای 2 نفر دیگه تعریف میکنه ، و ضمنا خودش پیشنهاد میده که خودش و شماره 1 با هم به سراغ کارگرای میدون پایین برن شاید تونستن راضیشون کنن بیان . شماره 1و3 سوار بر ماشین شماره 1 به میدون پایین مراجعه میکنن و اینبار هم شماره 3 به سراغ آقایون اساتید میره تا ببینه یک من ماست چند تْن کره میده .

شماره 3 رو به دسته کارگران : آقایون شما کارگر هستین ؟

سر دسته : بله کارگریم .

3 : بیاین بریم یه کار همین بالا داریم .

سردسته : کار چی هست ؟

3 : عزیزانم حمل مصالح ساختمانی است

سردسته : چجور مصالحی ؟

3 (......... فحشای رکیک و بدجوری آب نکشیده در دل) مصالح ساختمونه دیگه ، خاک و سنگ و آجر و اینجور چیزا

سردسته : کجا میخوای ببری ؟

3 : از سطح کارگاه میخوایم ببریم داخل گود . میبریم زیر زمین .

سردسته : چند میخوای بدی ؟

3 : دستمزد کارگر روز مزد دیگه ، 15 تومن

یک نفر از میانه جمع : نه دستمزدش 20 تومنه

3 : خب بابا جان از روز کاری یک ساعتشم که گذشته . بیاین بریم دیگه

سردسته : یا علی آقا ، برو آقا ، اینا اصلا کار نمیکنن . اینا ساعتی کار میکنن . ساعتی 10 تومن

حس اون لحظه 3 رو فقط باید توی اون شرایط باشی تا بفهمی . یه کارگر بیسواد تنبل عوضی با دستش بهت اشاره کنه و بگه یاعلی آقا . یعنی که برو بابا خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه ، برو وقت ما رو تلف نکن . میتونی تصورشو بکنی ؟

شماره 3 مثل دفعه قبل دست از پا درازتر به ماشین برمیگرده و به سمت کارگاه حرکت میکنن . در بین راه تصمیم بر این میشه که یک بار دیگه به محل میدون بالا مراجعه کرده و اینبار شمار 1 شاسنشو امتحان کنه . این کار رو میکنن . ماشین صد متر قبل از میدون پارک میشه و شماره 1 به قلمرو کارگرهای محترم وارد میشه . مطمئنا لازم نیست صحبتای در وبدل شده بین 1 و کارگرا رو برای چندمین بار بنویسم .

شماره 1 که از پیروزی خودش و نشون دادن عرضه و توان کاریش به 3 سرمست شده با لبایی که تا بناگوش به خنده باز شده به سمت ماشین میاد و 6 نفر کارگر هم پشت سرش . در همین هنگام 3 از ماشین پیاده میشه تا کارگرا رو به کارگاه هدایت کنه تا 1 هم ماشینشو برونه که در همین لحظه کارگرای راضی شده مذکور با دیدن 3 سرجای خودشون میمونن . 1 که متوجه تغییر اوضاع شده با اشاره به 3 میفهمونه که بشینه پشت فرمون و بره کارگاه تا اون هم کارگرای راضی شده رو با خودش بیاره . 3 دستور 1 رو انجام میده میره به کارگاه . موقع ورودش 2 که 1 رو توی ماشین نمیبینه شروع میکنه به خنده و از 3 سراغ 1 رو میگیره . 3 هم کل ماجرا رو با خنده براش تعریف میکنه . مدتی میگذره و خبری از 1 نمیشه . طی تماس تلفنی با 1 معلوم میشه که کارگرای راضی شده فوق الذکر از ایشون تقاضای هزینه ناهار و صبحانه کردن که با مخالفت شماره 1 به محل تجمعشون در میدون برگشتن . شماره 1 با حالتی که اثری از عرضه و افتخار چند دقیقه قبل در اون دیده نمیشه به کارگاه برمیگرده .

 

الف : حدودا یک ساعت بعد و از میدونی خیلی دورتر 4 نفر کارگر افغانی به کارگاه آورده شدن

ب : نفر شماره 1 لعنتی کارفرما امروز از کارگاه بازدید نکردن

ج : کارگرایی که راضی نشدن بیان همگی از نوع ایرانی و با قومیتهای مختلف بودن

 

آب چشم شماره 1 : یک زمانی وقتی میرفتی یه دونه کارگر با ماشینت بیاری سر کار حداقل 15 نفر سوار ماشین میشدن و هیچ رقمه هم پیاده نمیشدن .

آب چشم شماره 2 : برای تسکین دل سوخته مهندس 3 در اون لحظه که سرگروه کارگرای میدون پایین بهش گفت (یاعلی آقا اینا کار نمیکنن اصلا ) ، یک لیوان آب خنک بنوشید .

آب چشم شماره 3 : مملکتی که کارفرماش پول نداره بده و عوضش همش به پیمانکار گیر میده که : بدو کار کن ، چرا نیروهات کم هستن ؟ چرا کار پیشرفت نمیکنه ؟ چرا ؟ چرا ؟ و چرا ؟     خب آخه به کجا میخواد برسه ؟ اونوقت هی میگیم چرا ژاپن اینجور ؟ چرا ژاپن اونجور ؟

آب چشم شماره 4 : واقعا ما ایرانیا رو چه می‌شود که حتی وقتی از شدت فقر و فلاکت داریم میمیمریم حاضر نیستیم بریم کار کنیم و همش با بهانه های بیخودی بیخیال کار کردن میشیم ؟

آب چشم شماره 5 : برای شادی روح مملکتی که واقعا معلوم نیست به کجا داره میره فاتحه اخلاص مع الصلوات

آب چشم شماره 6 : نویسنده داستان رو کفن کردین یه ذره از سطح قضیا و خنده و شادی و این حرفا فاصله بگیرین و به عمق اوضاعی که توی داستان به تصویر کشده شده فکر کنین و  ببینین آب چشمتون در میاد یا نه

 

بیوتن

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بسم الله

١- چند شب قبل علی آقا و آبجی کبری و فسقلیا اومده بودن خونه ما . اینو برای اون عده از رفقا نوشتم که این جمع چهار نفره رو میشناسن و توی پنج سال اخیر حداقل چند ماهی رو توی گروه فخیم سرگرمی و سپس گروه فخیمتر مجمع دیوانگان عضو بودن . جای همه رفقا خالی خیلی خوش گذشت . ای کاش میشد یه بار همه بچه ها رو دور هم جمع میکردیم خونمون . شایدم شد ؟؟؟ منتظر اطلاعیه های بعدی باشید

٢- ماه رمضون ما از دیشب شروع شد . لذتی داره ورود به این ماه خوشگل برامون . البته برای من که توی ٢٠-٢١ سال گذشته همیشه موقع سحر شنونده صدای رادیوی استانمون و اون دعای سحر دلچسب و شنیدنی بودم یه ذره غصه آوره نشستن و زل زدن به تلویزیون "جمهوری!!!" پاسداری ایران . اما بالاخره ماه رمضون ماه رمضونه و مثل همیشه خوشمزه .

٣- دیشب با همسر جون یاد پارسال که ماه رمضون اومده بود زاهدان رو کردیم . عجب ماه رمضون باحالی داشتیم پارسال . هر دومون دلمون هوای زاهدان رو کرده و البته که من خیلی شدیدتر . اما چه میشه کرد با این مساله درشت نقدینگی که راه رو بر هرگونه حرکتی میبنده و دامنه حرکت آدم رو بدجور کاهش میده . البته من خیلی دوست دارم عید قربان بریم زاهدان و در نتیجه داریم برنامه ریزی میکنیم . تا ببینیم خدای جون چه تصمیمی داره برامون .

جمله آخر : تنها یک ماه تا شش سالگیمون مونده

جمله یکی بعد از آخری : تولدمون پیشاپیش مبارک عزیزم

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

بسم الله

توی مسیر خونه به کارگاه هر روز از یه کوچه رد میشم که تازگی بدجوری داره با لگد میکوبه توی قلب احساسات نوستالوژیستیم

اون قدیما (حدودا تا قبل از سن 15 سالگیم ) هر سال تابستون یکی از کارای اصلی خانوادمون رفتن به مشهد و صفا سیتی تابستونی در جوار امام رضای قربونش برم بود . و از اون جایی که اون موقع بی بی (مادر بابا) زنده بود و توی طبقه بالای خونه عمه اینا زندگی میکرد بالطبع ما هم هر وقت میرفتیم مشهد پایگاه اصلی اقامتمون خونه اون و در نتیجه خونه عمه اینا بود . الان که دارم فکر میکنم میبینم بخش بزرگی از خاطرات تابستونای بچگیم برمیگرده به روزایی که مسافر مشهد و ساکن اون خونه بودیم . به عنوان مثال : هر روز صبح ساعت 6 بیدار شدن و حداقل تا یک ساعت درگیر "رفتن و توی صف ایستادن و شیر گرفتن و برگشتن به خونه " بودن ، و هر روز غر زدن که آخه بابا مثلا ما اینجا مهمونیم ... چرا عمه و بی بی منو بیدار میکنن که برم شیر بگیرم ... اصلا بابا ما شیر نخواستیم ( که البته موقع صبحونه و خوردن اون پنیرای محشر و خوشمزه بدون نمک تولید بی بی همه این حرفا فراموش میشد) و با یادی از اون حرکت زیبای مشهدی که از هر خونواده اون کوچه یک نفر موقع نماز میرفت و به ازای تعداد افرادی که قرار بود ساعت 6 بیان توی صف ، سنگ و آجر و سبد و قیف و پارچه و ... میذاشت و ازشون محافظت میکرد تا زمان رسیدن بقیه افراد خانواده (و الان که فکر میکنم میبینم چقدر دوست دارم اون صحنه ها رو ) . و مجددا با یادی از اون مغازه باحال سر کوچه که پیرمرد غرغروی فروشندش همیشه موقع خرید باعث استرسم میشد و همیشه خدا خدا میکردم که وقتی میرم برای خرید بجای پیرمرده با پسرش رو به رو بشم تا با خیال راحت هرچی رو که میخوام بخرم و از ترس نصفشو فراموش نکنم (و البته چقدر حال میداد بویی که همیشه توی مغازه حس میشد و چقدر بیشتر حالتر میداد دیدن اونهمه چیزای باحال و جورواجور توی قفسه های بلند و شلوغ اونجا) . همچنین با مرور این خاطره که اون موقع همیشه یکی از آرزوهای درشتم این بود که یه روز یکی از این شیشه شیرایی که اینقدر برای خریدنش زحمت و مرارت کشیدم متعلق به خودم باشه تا بتونم در طی روز همینجوری فرت و فرت ازش شیر بخورم و از حس خوردن دست رنج خودم لذت ببرم(هر چند که هر روز و به طور قایمکی به یخچال و شیشه های شیر دستبرد میزدم و ذره ذره از اون شیر شیرین خوشمزه میخوردم اما آرزوی فوق الذکر هیچوقت به حقیقت نپیوست و همچنان به عنوان یه آرزو در محل خودش باقیست ) . مثال دیگر شبهای اون خونه بود (مخصوصا یکی دو شب اول بعد از رسیدن) که معمولا موقع خواب و بعد از اینکه ما رختخوابمونو مینداختیم و چشمامون یواش یواش درحال افزایش درجه حرارت بود ، عمه آروم و آهسته میومد بالا و تازه اون موقع بود که صحبتای خصوصی اون و بی بی و مامان و بابا شروع میشد و چقدر بد بود اون حس کنجکاوی که "یعنی الان دارن درباره چی حرف میزنن؟ کاش میشد بیدار بمونم و بشنوم و .... " که البته و طبق معمول این هم همچنان به صورت یک آرزو باقی موند ... و دیگر از موارد به یاد ماندنی اونجا دو تا راه پله باحالش بود که اولی از نوع فلزی و سبزرنگ و ارتباط دهنده طبقه بالا به حیاط بود و دومی از نوع آجری با رویه موزاییک (از اونا که توشون دونه دونه سنگای رنگی بود) که ارتباط دهنده طبقه بالا به حموم و آشپزخونه و قسمت اندرونی طبقه پایین بود و چه حالی میداد بالا و پایین رفتن از این پله دومی و ورود مستقیم به قسمت اندرونی و آشپزخونه و ... (که البته این مورد هم کم کم و با رسیدن به سن بزرگی و اینا تعطیل شد و رفت پی کارش و فقط میشد از پله سبز آهنی داغ توی ظهرای تابستون استفاده کرد ) ... اوفیش ، داشت یکی از مهمترین قسمتی خونه یادم میرفت : آشپزخونه بی بی (که جدا از اشپزخونه عمه اینا بود) یه فضای تقریبا 3 الی 4 مترمربعی که ورودیش سه تا پله فلزی و یه پل فلزی حدودا 2 متری فلزی رو شامل میشد که توی سنین خیلی کوچیکی همیشه رد شدن ازش یکی از مصائب مسیحم بود (البته لازم به ذکر است که هیچ رقمه امکان افتادن از اونجا وجود نداشت اما منم این حس ترس از بلندی لعنتی از همون کوچیکی تا همین حالا) . کی باورش میشه همچین جای کوچولوی نقلیی بتونه کلی از خاطرات آدمو شامل بشه ؟؟؟ اما میشه ... اون گاز سفید 5 شعله که بخاطر استفاده از گاز طبیعی و شعله های بلندش همیشه باعث تعجبم بود ... و اون کابینتای آبی رنگ کوچیک که انچنان چیزی توش جا نمیشد و فقط مخصوص نگهداری و سیب زمینی پیاز و ادویه بود و اون پل فلزی کرمی رنگ که هنوز که هنوزه همون رنگیه اما دیگه ترس نداره و ....

اگه بخوام بنویسم شاید بتونم یه مثنوی هفتاد من کاغذ درست کنم از چیزایی که از اون موقع و اونجا دارم اما چیزی که این روزا موقع عبور از کوچه پشت کارگاه منو یاد اونجا میندازه بوی خاص اون کوچه اس ... توضیح دادنش خیلی سخته اما سعی میکنم : فکرشو بکن یه کوچه که حدودا صد متر طول اول تا اخرشه و از وسطش یه کوچه بزرگتر رد میشه که همه کوچه های موازی هم رو از وسط به هم وصل میکنه ... کوچه مذکور اولش یه بقالی هست که هنوزم هست و یه کم که از کوچه خارج بشی و به سمت راست بری اولش یه میوه فروشی ، بعدش یه خرازی و بعدشم یه لوازم التحریر فروشی هست که هنوزم هستن ... توی کوچه که عرضش حدودا 20 متر میشه در دو طرف انواع و اقسام درخت و علی الخصوص چنار هست که بعضیاشون توی کوچه و بعضیا توی خونه ها هستن و هنوزم هستن . در انتهای کوچه هم پادگانه که دیوارش کوچه رو بن بست میکنه و این اتفاق در مورد همه کوچه های موازی این یکی هم می افته تا اخر خیابون ... اما چیزی که باعث به وجود اومدن بوی خاص این کوچه میشه یه جوی آب نه چندان عمیق و عریض هست که از کنار دیوار پادگان رد میشه و اون موقعا (وقتی که هنوز دیواری درکار نبود و پادگان بوسیله سیم خاردار از کوچه ها جدا میشد ) یکی از محلهای اصلی بازی ما بود و من چقدر علاقه داشتم که یه جوری آب اونو بند بیارم و نذارم به راه خودش ادامه بده ، برای همینم همیشه در حال ریختن سنگ و چوب و این چیزا توی جوی آب بودم تا مثلا سد درست کرده باشم . البته بعضی وقتا هم میزدم توی کار قایق رانی و مسابقه برگذار میکردیم و هرکدوم یه تیکه چوب مینداختیم توی اب و ازش محافظت میکردیم تا برسه به خط پایان فرضی و مثلا اول بشیم ...

این کوچه پشت کارگاه بخاطر حالت کوچه باغ بودنش همون بو رو میده ... عجب حالی میده اول صبح یاداوری خاطرات نه چندان دور با پر کردن ریه از بوی خوش کوچه

حرف آخر : دلم برای بچگی تنگ شد

حرف یکی بعد از آخری : عجب خری بودیم که همش دلمون میخواست زودتر بزرگ بشیم و .... خب حالا بزرگ شدیم ، چی شد ؟؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بسم الله

آری ، و بدین سان بالاخره ما داماد و عروس شدیم و رفتیم که سالهای سال با خوبی و خوشی در کنار بچه‌هامون زندگی کنیم .

عجب حس غریبیه ها ، اینکه مدتها تلاش و برنامه‌ریزی و بگیر و ببند و برو و بیا و ... توی یه شب به خط پایانش میرسه و همه میان توی جشن عروسیتون شرکت میکنن و میرن و از همه این چیزا فقط یه خاطره توی ذهنها می‌مونه و تمام ......

اینقدر توی این پنج شش ماه اخیر (بگذریم از اینکه قبل از این مدت چقدر تلاش کردیم) هرس و جوش خوردیم و تلاش کردیم و دویدیم و کار کردیم و ... که الان واقعا احساس میکنم چقدر حیف که همه اون فعالیتا در پایان شب شنبه پنجم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و نه به خاطره‌ تبدیل شد . نمیدونم چجوری بگم اما همش حس میکنم اونطوری که باید و شاید از نتیجه تلاشهامون لذت نبردم ... حتی اون شب هم اونقدر توی هول و ولا بودم که نشد اونطوری که همیشه دلم میخواست "شهد مهمترین شب زندگی" خودمو بمکم و از شیرینیش غرق لذت بشم ... همیشه فکر میکردم شب عروسی (یا دامادی) شب پادشاهی آدمه ، همه چیز کنار هم قرار میگیره و مرتب میشه تا عروس (یا داماد) برن حالشو ببرن ، اما برای من که واقعا اینجوری نبود . هر چند که ظاهرا برای فاطمه همه چیز خوب بوده و کلی عشق و کیف کرده اما من نتونستم اونجوری که همیشه توی تصوراتم داشتم خوش بگذرونم . کاش یکی پیدا میشد بهم میگفت که این حس فقط مخصوص خودمه یا بقیه دامادا (و شایدم عروسا) هم بعد از عروسیشون همچین حسی داشتن ؟؟؟ (واقعا که با این حجم عظیم از مخاطب حتمنم باید منتظر جواب سوالم باشم !!! )

جمله آخر : توی این یک هفته که از اعلام رسمی استقلالمون گذشته کلی حسهای عجیب و غریب و جدید داشتم که اگه چرخ گردون سر ناسازگاری نداشته باشه حتما میام و دربارشون مینویسم

جمله یکی بعد از آخری : خلاصه که همش حس میکنم مهمترین شب زندگیم نتونست تبدیل بشه به خاطره انگیزترین شب زندگیم ... احساس میکنم تقصیر خودمه ... یکی کمک کنه

بیوتن

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin