نوشتههای درگوشی
بسم الله و سلام بالاخره بعد از چند روز تلاش خستگی ناپذیر خودمون و دو روز همت مضاعف و کار مضاعف ستودنی پدر و مادر همسرجون ما هم به جمع اجاره نشین های کلان شهر تهران پیوستیم و دیشب قراردادشو استاد کردیم رفت پی کارش . چند شب پیش تصمیم گرفتم برای اولین بار توی وبلاگ کرگدن ( که البته همیشه میخونیمش ) کامنت بذارم . هرچی فکر کردم که خودمو به عنوانی معرفی کنم ( غیر از شوهر فاطمه گ ) چیزی به ذهنم نرسید ؛ تا اینکه در آخرین لحظات یاد اسم آخرین کتابی که از رضا امیرخانی خوندم افتادم : " بیوتن " . این کتاب رو در همون اولین روزهای انتشارش ( اردیبهشت 87) خریدم و توی پادگان صفریک تهران که اون زمان دوره آموزشی خدمت نامقدس سربازی رو میگذروندم خوندم ، و بخاطر همه این شرایط و یه سری دلایل دیگه که شاید بعدها دربارش نوشتم کتاب خاطره انگیزی برام شد . الان که حدود پنج ماه از شروع رسمی زندگی و کارم توی کلان شهر تهران میگذره همیشه احساس میکنم من هیچوقت آدم اینجور زندگی کردم نبوده ، نیستم و نخواهم شد . همیشه و با تمام شرایطو موقعیتهای زندگی توی این شهر احساس غریبگی میکنم . هرچند که یواش یواش دارم به همه چیز عادت میکنم "مثل شخص اول داستان بیوتن " اما مطمئنم که هیچوقت احساس عریبگیم از بین نخواهد رفت " مثل شخص اول داستان بیوتن " ..... همه صحبتای بالا توی یه لحظه از ذهنم گذشت و با هم قاطی شد و شد یه آش شله قلمکار ذهنی که در نتیجه تصمیم گرفتم زین پس خویشتن را " بیوتن " بنامم . جمله آخر : عزیزم این چیزایی که گفتم همش درباره شهر تهران و شرایط اجتماعی و انسانی حاکم بر زندگی مردم توی این شهره . لطفا اشتباه متوجه نشو . جمله یکی بعد از آخری : توی این مدت خیلی چیزای این شهر برام عجیب ، غیر قابل فهم ، گاها دوست نداشتن ، و بعضا آزار دهنده بوده ... شاید اگر عمری بود به مرور درباره همشون نوشتم . ... امروز همه برای خانوم زهرا خودشونو میزدن ... من ذهن و دلم درگیر آقام علی بود ... "بیوتن" 


| Design By : Night Skin |

