دوستان و رمضان و باقی قضایا

بسم الله

١- چند شب قبل علی آقا و آبجی کبری و فسقلیا اومده بودن خونه ما . اینو برای اون عده از رفقا نوشتم که این جمع چهار نفره رو میشناسن و توی پنج سال اخیر حداقل چند ماهی رو توی گروه فخیم سرگرمی و سپس گروه فخیمتر مجمع دیوانگان عضو بودن . جای همه رفقا خالی خیلی خوش گذشت . ای کاش میشد یه بار همه بچه ها رو دور هم جمع میکردیم خونمون . شایدم شد ؟؟؟ منتظر اطلاعیه های بعدی باشید

٢- ماه رمضون ما از دیشب شروع شد . لذتی داره ورود به این ماه خوشگل برامون . البته برای من که توی ٢٠-٢١ سال گذشته همیشه موقع سحر شنونده صدای رادیوی استانمون و اون دعای سحر دلچسب و شنیدنی بودم یه ذره غصه آوره نشستن و زل زدن به تلویزیون "جمهوری!!!" پاسداری ایران . اما بالاخره ماه رمضون ماه رمضونه و مثل همیشه خوشمزه .

٣- دیشب با همسر جون یاد پارسال که ماه رمضون اومده بود زاهدان رو کردیم . عجب ماه رمضون باحالی داشتیم پارسال . هر دومون دلمون هوای زاهدان رو کرده و البته که من خیلی شدیدتر . اما چه میشه کرد با این مساله درشت نقدینگی که راه رو بر هرگونه حرکتی میبنده و دامنه حرکت آدم رو بدجور کاهش میده . البته من خیلی دوست دارم عید قربان بریم زاهدان و در نتیجه داریم برنامه ریزی میکنیم . تا ببینیم خدای جون چه تصمیمی داره برامون .

جمله آخر : تنها یک ماه تا شش سالگیمون مونده

جمله یکی بعد از آخری : تولدمون پیشاپیش مبارک عزیزم

/ 6 نظر / 6 بازدید
قصه گو

سلام احوالات؟ ماه رمضونتون مبارک برا ما هم دعا کنید بازم ممنون از پذیراییتون

قصه گو

راستی اگه بشه که عالی می شه...منتظر خبریم.. تولدتون هم مبارک...شش سااااال... باور نکردنیه!!

پاییز بلند

عزیزم, هم شهری, هم استانی, هم وطن, هم زبون خوبم دروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود نمیدونم چه طوری به وبلاگ کم مقصر حقیر اومدی , اما صفا آوردین و خوش اومدین و ما رو خوشحال کردی من رضا سیر جانی نیستم اما اهل زاهدانم و تا 20 سالگیم زاهدان بودم و بزرگ شدم و زندگی کردم دبستان وحدت بودم, روبروی آتش نشانی, خیابون امام خمینی راهنمایی هر 3 سالشو هدف خوندم اونم وختی که سر فلکه ارکیده بودو سال سوم راهنمایی مکانش تغییر کردو اومدیم دروازه خاش قدیم و چارلی کنونی! دبیرستانم سال اول آذر بودم و از بس شیطون بودم خدا بیامرز نصرت زهی که نور به قبرش بباره مارو اخراج کردو دس از پا درازتر برگشتم هدف و تا سال 3 دبیرستان هدف بودم و بعدشم که .. یه سال دیگه گذشت و شدیم غربتی.. از زاهدان نوشته بودی دلم برای چارا مصطفی و شریعتی و ول چرخ زدن های بعد از ظهراش پر کشید...

پاییز بلند

درووووووووووووووووووووووووووووووووووود دوباره اول این خبر رو بدم که با کاغذ های مچاله به روزم.. بعد... جواب سوال دومتو بدم: آخه یه طرح زدن با اسم امام علی که 4 فش علی داره و مردم برای این 4 علی به اون میدون میگن میدون چارلی (چار +علی) [نیشخند] مردم مان دیگه, خیلی باحالن [چشمک] و جواب سوال اولت: من سوییس ساکنم اما اکثرن به دلیل موقعیت کاریم در سفرم, خیلی کم پیش میاد یه جا ساکن باشم .. شاد باشی و بر قرار

میتینگ

واقعا اسم جالبیه. نشنیده بودم جمهوری پاسداری. به هر حال خوبه که لذت می برید.