می‌وزد و می‌بارد و می‌گردد و می‌تابد

بسم‌الله

 

هر آدمی دو قلب دارد، قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی‌خبر.

قلبی که از آن با خبر است، همان قلبی است که در سینه می‌تپد، همان که گاهی می‌شکند، گاهی می‌گیرد و گاهی می‌سوزد. گاهی سنگ می‌شود و سخت و سیاه و گاهی هم از دست می‌رود.

با این دل می‌شود دلبردگی و بی‌دلی را تجربه کرد. دل‌سوختگی و دل‌شکستگی هم توی همین دل اتفاق می‌افتد. سنگدلی و سیاه‌دلی هم ماجرای این دل است.

با این دل است که عاشق می‌شویم، با این دل است که دعا می‌کنیم و گاهی با همین دل است که نفرین می‌کنیم و کینه می‌ورزیم و بددل می‌شویم.

اما قلب دیگری هم هست. قلبی که از بودنش بی‌خبریم. این قلب اما در سینه جا نمی‌شود و به جای آن که بتپد،‌ می‌وزد و می‌بارد و می‌گردد و می‌تابد.

این قلب نه می‌شکند و نه می‌سوزد و نه می‌گیرد. سیاه و سنگ نمی‌شود. از دست هم نمی‌رود. زلال است و جاری... مثل رود و مثل نسیم و آن‌قدر سبک که هیچ‌وقت، هیچ‌جا نمی‌ماند. بالا می‌رود و بالا می‌رود و بین زمین و ملکوت می‌رقصد. آدم همیشه از این قلبش عقب می‌ماند.

 

این همان قلبی است که وقتی تو نفرین می‌کنی، او دعا می‌کند. وقتی تو بد می‌گویی و بیزاری، او عشق می‌ورزد. وقتی تو می‌رنجی او می‌بخشد... این قلب کار خودش را می‌کند. نه به احساسات کاری دارد، نه به تعلقات، نه به آن‌چه می‌گویی و نه به آن‌چه می‌خواهی.

و آدم‌ها به خاطر همین دوست‌داشتنی‌اند. به خاطر قلب دیگرشان. به خاطر قلبی که از بودنش بی‌خبرند.

 

 

عرفان نظرآهاری

/ 2 نظر / 5 بازدید
مطهره

ای ول،اگه وقت زیاد داری بیا جای ماهم پست بذار.[عجله][ماچ]

زري

سلام.... اين دو قلب يكي شون هم اگر باشه براي زندگي بس است...