این دلشوره مدام

 بسم‌الله

 

 

 

 

این روزها که می‌گذره شدم مث آدمایی که دارن به روزای آخر عمرشون نزدیک میشن... من فقط سه ماه وقت دارم که توی این خونه زندگی کنم... سه ماهه دیگه عروسیمه و من بیشتر از این که از این اتفاق خوشحال باشم دلشوره دارم... یه دلشوره ی مدام و حرص درآر که همه چیو به هم میریزه... می‌ترسم... یه حس گنگی دارم وقتی به این فکر میکنم که قراره برم خونه‌ی خودم... نمی‌دونم کجاش انقدر درگیرم کرده اونم وقتی که همه چی انقدر خوبه و خوب داره پیش میره... من آرزوم بود که با ابوذر باشم... ولی هیچوقت فکر نمی‌کردم جدا شدن از این خونه انقدر سخت باشه برام... دلم شور میزنه وقتی فکر میکنم دیگه همیشه نیستم این‌جا... نمی‌تونم بگم حسمو... الان یک ساعتی میشه که هی مینویسم و هی پاک میکنم... خلاصش این که رفتن از این خونه سخته... مثل مردن

 

پی‌نوشت1: من نه تک بچم نه تک دختر، نه بچه‌ی اولم نه بچه‌ی آخر... اصالتن لوس زاییده شدم

پی‌نوشت2: سال تحویل امسال اولین سالیه که پیش مامان بابام نیستم... با ابوذر میریم مشهد...

پی‌نوشت3: همش فکر میکنم دیگه بعد از عروسیم نمی‌تونم بابامو بغل کنم...

 

 

 

 

 

 

/ 6 نظر / 5 بازدید
atefe

راستی عزیز سال نوتون تبریک...امیدوارم سال خوبی واست باشه[ماچ]

سینا ژیروزی

سلام :) دلشوره نداشته باش... یعنی داشته باش ها .... اما به اندازه. این قسمتی از زندگیه آدماس.... اتفاق قشنگی هم هست ...نیست؟ باباتم بغل میکنی بازم.... اصالتن لوست خیلی باحال بود...ببین...نزنیا...جون سینا نزنی منو[نیشخند][لبخند]

نرگس سرگل زهی

اشکال نداره ااااا یعنی داره ولی وقتی می ری با پسر دایی زیر یک سقف ادت می کنی [نیشخند][نیشخند]

آهو خانم

سلام خانم،سال نوت مبارک.به خانواده و آقای شوهر هم سلام و هم تبریکات اینجانب رو برسونید.سال بدون دلشوره های غیر لازم داشته باشید[گل]

زری

عجب عکسی!!!! تمام!

سینا پیروزی

نمیخوای پست جدید بنویسی؟