تابستونه ... فصل شادی و خنده

بسم الله

 

فکر میکنم تا حالا دیگه همه دانش آموزا امتحاناشونو دادن و به سلامتی وارد فصل شادی و خنده شدن (یادش بخیر اون سالی که حسین رفیعی کل تابستون برنامه داشت و شعر اول برنامشم همین بود : تابستونه ، فصل شادی و خنده .... بچه ها توی کوچه گرم بازی مثل چند تا پرنده ... ) . چند روز پیش بود که توی اتوبوس داشتم میرفتم کارگاه و توی یکی از ایستگاها چند تا بچه مدرسه ای(فکر میکنم راهنمایی بودن) سوار اتوبوس شدن و با همون هیجان بچگشیون شروع کردن راجع به آخرین امتحان و تعطیلی و نمره و این صوبتا حرف زدن (البته بیشتر هوار میکشیدن ) . عجب هیجانی داشتن . عجب کیفی میکردن . عجب لذتی داشت براشون شروع فصل تابستون . عجب حالی میکنن توی این سه ماه تعطیلی .

همونجا توی اتوبوس یاد خودم افتادم . یاد اینکه زمانی نه چندان دور (اما در خاطره خیلی دور ) منم مثل اینا بودم . از اوایل اردیبهشت دیگه به روز شماری می افتادم . وقتی برنامه امتحانی رو میگرفتم در کنار همه استرس و نگرانی به شدت شاد میشدم . وقتی فکر میکردم به اینکه اخ جون وقتی امتحان علوم رو بدم دیگه تابستون شروع میشه ، تعطیلی شروع میشه ، کارتون شروع میشه ، خواب تا لنگ ظهر شروع میشه و .... قند توی دلم آب میشد . هفته و روز و ساعت و لحظه شماری میکردم تا اینکه بالاخره آخرین امتحان رو میدادم و تمااااااااااااااااااااااااام ... دیگه فصل آزادی شروع شد . به همین خوشگلی و لذت بخشی . آخ که چه حالی داشت وقتی از جلسه آخرین امتحان میومدم بیرون . درسته که توی همون حس و حال بچگی نگران کارنامه و نمره و معدل بودم اما هیچکدوم این حرفا لذت شروع سه ماه عشق و حال رو از بین نمیبرد .

این اوج لذتی که تعریفشو گفتم مربوط به دوره دبستان بود ... اما با شروع دوره راهنمایی و یه نمه بزرگ شدن و مثلا فهمیدگی بیشتر هر سال ذره ذره از لذت شروع تابستون کم شد تا اینکه در پایان سال سوم دبیرستان دیگه تقریبا هیچی ازش نمونده بود . زندگی کلا شده بود درس و فکر و خیال و آینده نگری ... فکر کردن به آینده ای که الان دقیقا توش قرار دارم . آینده ای که توی اون موقع فقط میدونستم باید هر چی میتونم درس بخونم تا بهتر و زیباتر و ایدهآل تر بشه .

 

جمله آخر : دلم به شدددددددت تنگ شده برای بچگی و بی مسئولیتیش ، هیجان شروع تابستون ، تعطیلی ، خواب تا لنگ ظهر ، بیدار شدن و صبحانه خوردن و دو پا در هوا تلویزیون نگاه کردن ... دلم تنگ شده برای برنامه تابستونی حسین رفیعی و اون شعر روحیه بخش : تابستونه فصل شادی و خنده ...

 

جمله یکی بعد از آخری : نمیدونم به قول همسرم(در اون پستی که اشتباها حذف شد) همه دم عروسیشون اینجوری هستن یا فقط ما اینهمه عین فرفره دور خودمون میگردیم و کارا رو انجام میدیم و آخرشم باز میبینیم از اون لیست کذایی کارایی که باید انجام بدیم کلیش باقی مونده ؟؟؟ و همه اینا وقتی بدتر میشه که بازم به قول همسرم(در همون پست مذکور) : درگیریم ، هردومون با هم درگیریم ، هرکدوم به تنهایی درگیریم . . .

/ 3 نظر / 17 بازدید
فاطمه گ

من که این برنامهه رو که گفتی و اصلن یادم نمیاد... اصلنشم من از اون اولش به این بنگاه دروغ پراکنی مشکوک بودم... از خاله بازیم که بدم میومد... پس من چیکار می‌کردم بچه‌گیام؟ جواب اون سوالامونم امشب فهمیدم... احتمالن یه پست بذارم برا جواباش

کیامهر

دلم خیلی برای بچگی برای تابستون برای همه لذت های قشنگش برای سادگیش به قول تو بی مسئولیتیش تنگ شده یادش به خیر حیف