توهم 44 سالگی

بسم الله

بسم الله

 

هف هش سال پیش بود فکر کنم، توی یکی از ضمیمه‌های جام‌جم یه سوال کرده بود که فکر می‌کنید بیس سال دیگه چه اتفاقی براتون افتاده... اون‌موقع یادمه یه چیزایی برا خودم نوشتم که مثلاً وقتی سی و خرده‌ای سالم بشه برا بابام یه کتابخونه‌ی بزرگ خریدم... برا خودم یه گلفروشی... برا مامانم یه دارالقرآن زدم و از این حرفا. نمی‌دونم چرا بچه‌تر که بودم فکر می‌کردم بزرگ که بشم خود به خود پولدارم میشم و میتونم هر کاری که خواستم و انجام بدم، خبر نداشتم که قراره زندگیامون خوشه‌ای بشه و مام خوشه‌ی منفیه صفر...

دیشب داشتم فکر میکردم اگه الان دوباره بخوام بنویسم و فکر کنم که بیس سال دیگه قراره چه اتفاقایی برا خودم و زندگیم بیفته قلقلکم شد که به شکل یه بازی اینجا بنویسمش و هر کیم که اینجارو خوند و دلش خواست، بنویسه که بیس سال دیگه چه شکلیه... البته میدونم که تو این دولت مهرورز پیش‌بینیه دو ساعت دیگه‌مونم کار حضرت فیله ولی شما بیاین و خوبی کنید و فکر کنید ما الان تو مدینه‌ی فاضله‌ایم...

 

بیس سال دیگه من میشه 44 سالم... به طور طبیعی قطعاً حداقل یه عدد بچه باید بهم آویزون باشه... ابوذر دیگه تا اون‌موقع شده رئیس شرکت... ولی مثل همه‌ی رئیس شرکتا نیس که سر صبح بره و بوق سگ بیاد خونه‌ها، خیلی مهربونه هر روز برامون نون تازه می‌خره و خودش صبحونه‌رو آماده میکنه و هر شبم با یه عالمه چیپس و پفک و بستنی میاد خونه که منو خوشحال کنه... تازشم منو بیشتر از بچه‌مون دوس داره... ولی من چیکار میکنم اون‌موقع... هرچی فکر میکنم هیچی به ذهنم نمی‌رسه به جز همین کارایی که همه‌ی دور و اطرافیام انجام میدن الان تو 44 ساله‌گیشون... چه احساس بدی که آدم هیچ فرقی نکنه با بقیه... ولی نه، یه ذره خوشبین میشم الان... حتماً من تا اون‌موقع بیستمین نمایشگاه نقاشیمم برگزار کردم و دارم خودمو آماده میکنم که برای یه نمایشگاه گروهی بریم ایتالیا... آخ که من چقدر این کشورو دوس دارم... عکاسیم میکنم تازه. در همین گیر و دار به همه‌ی کسایی که میان نمایشگاهم توصیه میکنم که تظاهرات بیست و دوم بهمنو فراموش نکنن، البته اگه از تظاهرات 16 آذر زنده بیرون اومده باشم :D

 

پی‌نوشت یک: من خوب ننوشتم، یعنی انقدر ذهنم الان مشغوله که طولانی‌ترین زمانی که میتونم پیش‌بینی کنم اینه که فکر کنم تونستیم یه خونه برا اینکه زندگیمونو شروع کنیم پیدا کنیم یا نه... ولی شما بنویسید،‌ فکر کنم جالب بشه بیس سال دیگمون

پی‌نوشت دو: هر کی اومد و خوند و خواست که بنویسه اگه دوس داشت تو همین کامنتدونی بنویسه اگرم دلش خواست تو وبلاگ خودش

پی‌نوشت سه: آهو خانوم و آقا معلم دعوتند از همین حالا تا پایان وقت اداری

 

 

/ 8 نظر / 6 بازدید
آهو خانم

من حالا باید فکر کنم صحبت یک عمر 20 ساله زندگی خواهر فعلا[ماچ]

علی(معلم)

سلام . ناهار چی داری من غذای بدون برنج نمی خورما . دسست درد نکنه چربی اش کم باشه .............[چشمک]

علی(معلم)

اولا که خوشه های ما رو ..... خورد. دوما ببخشید( فارسی را پاس بداریم)دومش چیپس و پفک ضرر داره اساسی اونا فکر آدما رو هم میخونن. (چی فکر کردی همه چی روی حساب و کتابه سومش همین دیشب واقعا همین دیشب شنیدم که آب و هوای ایتالیا عین شمال خودمونه و محصولات کشاورزیش هم ایضا. (ما درخدمتیم) چهارمش خواستی حرف بکشی ولی ما در سکوتیم پنجمش همین ششمش ما خیلی مخلصیم هفتمش به استاد ابوذر هم سلام ویژه برسونید هشتمش بگید ما خیلی به یادتونیم نهمش هم تا به زودی یا علی

سینا ( پیروزی )

سلام . تو اون شماره جام جم نوشتم 20 سال دیگه یه خونه تو یه روستا ساختم... درسم تموم شده...دارم مینویسم....میخونم...ساز میزنم و اینا ... الان بعد از این 4...5 سال هنوز فک میکنم یه خونه خوشگل ساختم وسط یه دشت ... نمیدونم زن گرفتم یا نه ... اما میدونم اون روز دکتر صدام می کنن ;)

سینا ( پیروزی )

سلام . تو اون شماره جام جم نوشتم 20 سال دیگه یه خونه تو یه روستا ساختم... درسم تموم شده...دارم مینویسم....میخونم...ساز میزنم و اینا ... الان بعد از این 4...5 سال هنوز فک میکنم یه خونه خوشگل ساختم وسط یه دشت ... نمیدونم زن گرفتم یا نه ... اما میدونم اون روز دکتر صدام می کنن ;)

سینا ( پیروزی )

با ابوذر بیاید اونجا سر یزنید...قدمتون سر چشم . البته اونجا نه خبری از تظاهرات و 22 بهمن هست...نه 16 آذر و اینا ... نگران خونه هم نباش.... گیر میارید :) مطمئن باش

سینا ( پیروزی )

راستی... خوشه مارم آتیش زدن...گفتن کلا بیخیالش بشیم!!!