چوب کرات صورتی خوشگل نازنینم

بسم الله

 

امروز روز خوبی نبود . دارم فکر میکنم این خصلت بعضی از روزاس که همینجوری بدون هیچ دلیلی روزای خوبی نیستن . البته تنها مصداقی که برای این فکرم پیدا میکنم فعلا فقط همین امروزه . از اول صبح حال خوبی نداشتم و به مرور تا الان که ساعت 8 شبه بدتر شدم . میدونم که احتمالا این حال و اوضاع هیچ ربطی به روز بدبخت نداره اما مطمئنا اینکه تقصیر بدحالی رو گردن یکی دیگه (هرکسی ، حتی یه روز خوشگل بهاری ) بندازم کمک خوبی به تحمل کردن شرایط میکنه . به خودم میگم آهای پسر متاسفم که این روز بد باعث شده مجبوربشی همچین شرایطی رو تحمل کنی ، اما حالا که مجبوری پس سعی کن مقاومت کنی تا این چند ساعت باقی مونده از این روز بد هم بگذره و تموم بشه بره پی کارش . آفرین قهرمان تحمل کن ، تو میتونی . آخ که ذهنم چقدر پر از چرنده . اما بین همه چرندیات موجود یه واقعیت پررنگ وجود داره ، واقعیتی که همین چند دقیقه قبل توی چرت بعد از خواب بعدازظهرانه یک ونیم ساعته از ذهنم گذشت : "چقدر دلم برای چوبام تنگ شده" . چوب گردوی سخت و مقاومم که هر بار بریدن یک تیکه ازش باعث شکستن یه تیغه اره مویی میشد . چوب کرات صورتی نازنینم ، کرات راه راه خوشگلم ، صورتی راه راهی که موقع بریدن بوی باحالش روحمو تازه میکرد . چوب توت زرد براق اما نامردم ، نامرد به این دلیل که بدجوری نرم  پوکه و همین باعث میشه موقع ریختن پلی استر مشکی رگه های رنگ بهش نفوذ کنه و گه بزنه توی اون تیکه از تابلوت . و بازم کرات صورتی نازنینم . چوب پرتقال زرد و خاکستری قر وقاطی باهم ، و آخ که چقدر این چوب توی جاهایی که نمیدونی چی استفاده کنی به میدون میاد و خط بطلان میکشه روی همه سردرگمیات . چوب چنار گل بهی دون دون قربونش برمم که راست کار پر این پرنده کوچولوهای تابلوهای گل و مرغه . چوب زرشک طلایی کمیاب گرون که اصولن یا در اختیار از ما بهترونه یا اگرم امثال من داشته باشن میذارنش فقط و فقط برای تاج شاهزاده خانومای تابلوهای لیلی و مجنون ، و عجب درخششی داره این چوب بعد از پلی استر خوردن . و همه چوبای خوشگل و نازنین دیگه ای که داره روی طبقه های توی اتاقم در خونه پدری ( جایی در 1700 کیلومتر آنسوتر ) خاک میخوره و از بس مدتها باهاشون کار نکردم بعضیاشونو اسماشونم یادم رفته . اما عکس حالت چیدنشون توی اون سه تا طبقه روشن و واضح توی ذهنمه

کاش خونه ای که قراره بگیریم و تا کمتر از دوماه دیگه به عنوان زن و شوهر جوان توش مستقر میشم اونقدر جادار باشه که بتونم یه تیکه دو متر مربعیشو به ----- #   اولم توی زندگی مسخره ماشینی اختصاص بدم : " معرق " کار با موجود خوشگل و نازنینی به نام چوب

-----# : نمیدونم چی باید اینجا مینوشتم به همین خاطر حسمو توضیح میدم خودتون جاش یه چیزی بذارین : یه چیزی توی مایه های عشق اما نه دقیقا خود عشق . یه جور تمدد اعصاب . مثل یه در توی انبوه مسخرگی ها که وقتی داری سرسام میگیری بازش میکنی و میپری توش و اون در رو پشت سرت میبندی و در یه لحظه (و دقیقا یک لحظه ) سکوت و آرامش تمام رگهاتو رو پر میکنه . (عجب جمله احساسی حال بهم زنی نوشتم ، اما این دقیقا حسیه که نسبت به کار با چوب دارم)

 

جمله آخر : همسرجون ِ قربونت برم ، لطفا بعد ازخوندن این متن به چوب های بیزبون حسادت نورز و نگو : " تا حالا منو اینجوری دوست داشتی ؟ "     این دو تا زمین تا آسمون با هم فرق دارن

جمله یکی بعد از آخری : اووووووووووه چقدر نوشتم . معلومه امروز بدجوری اعصاب نداشتم

راستی من شوهره بودم که نوشتم نه خانومه

/ 2 نظر / 48 بازدید
فاطمه گ

مرسیییییییییییی، باز من دو روز کار داشتم سرم شلوغ بود تو زدی اون کانال [نیشخند] بعدنشم فک کن که من خودمو با چوبای تو مقایسه کنم، ایشَههههه، بدم آیَه...[پلک]

مامان رضوانه

سلام فاطمه جونم نزديكاي اذانه دلم تنگه تنگه يه جمله برات مي ذارم از شريعتي دعام كن نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز،ولی پی در پی و آرام،دم گرم خودش را در گلویم سخت نقشبارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.