نوستالژی زدگی شدم

بسم الله

توی مسیر خونه به کارگاه هر روز از یه کوچه رد میشم که تازگی بدجوری داره با لگد میکوبه توی قلب احساسات نوستالوژیستیم

اون قدیما (حدودا تا قبل از سن 15 سالگیم ) هر سال تابستون یکی از کارای اصلی خانوادمون رفتن به مشهد و صفا سیتی تابستونی در جوار امام رضای قربونش برم بود . و از اون جایی که اون موقع بی بی (مادر بابا) زنده بود و توی طبقه بالای خونه عمه اینا زندگی میکرد بالطبع ما هم هر وقت میرفتیم مشهد پایگاه اصلی اقامتمون خونه اون و در نتیجه خونه عمه اینا بود . الان که دارم فکر میکنم میبینم بخش بزرگی از خاطرات تابستونای بچگیم برمیگرده به روزایی که مسافر مشهد و ساکن اون خونه بودیم . به عنوان مثال : هر روز صبح ساعت 6 بیدار شدن و حداقل تا یک ساعت درگیر "رفتن و توی صف ایستادن و شیر گرفتن و برگشتن به خونه " بودن ، و هر روز غر زدن که آخه بابا مثلا ما اینجا مهمونیم ... چرا عمه و بی بی منو بیدار میکنن که برم شیر بگیرم ... اصلا بابا ما شیر نخواستیم ( که البته موقع صبحونه و خوردن اون پنیرای محشر و خوشمزه بدون نمک تولید بی بی همه این حرفا فراموش میشد) و با یادی از اون حرکت زیبای مشهدی که از هر خونواده اون کوچه یک نفر موقع نماز میرفت و به ازای تعداد افرادی که قرار بود ساعت 6 بیان توی صف ، سنگ و آجر و سبد و قیف و پارچه و ... میذاشت و ازشون محافظت میکرد تا زمان رسیدن بقیه افراد خانواده (و الان که فکر میکنم میبینم چقدر دوست دارم اون صحنه ها رو ) . و مجددا با یادی از اون مغازه باحال سر کوچه که پیرمرد غرغروی فروشندش همیشه موقع خرید باعث استرسم میشد و همیشه خدا خدا میکردم که وقتی میرم برای خرید بجای پیرمرده با پسرش رو به رو بشم تا با خیال راحت هرچی رو که میخوام بخرم و از ترس نصفشو فراموش نکنم (و البته چقدر حال میداد بویی که همیشه توی مغازه حس میشد و چقدر بیشتر حالتر میداد دیدن اونهمه چیزای باحال و جورواجور توی قفسه های بلند و شلوغ اونجا) . همچنین با مرور این خاطره که اون موقع همیشه یکی از آرزوهای درشتم این بود که یه روز یکی از این شیشه شیرایی که اینقدر برای خریدنش زحمت و مرارت کشیدم متعلق به خودم باشه تا بتونم در طی روز همینجوری فرت و فرت ازش شیر بخورم و از حس خوردن دست رنج خودم لذت ببرم(هر چند که هر روز و به طور قایمکی به یخچال و شیشه های شیر دستبرد میزدم و ذره ذره از اون شیر شیرین خوشمزه میخوردم اما آرزوی فوق الذکر هیچوقت به حقیقت نپیوست و همچنان به عنوان یه آرزو در محل خودش باقیست ) . مثال دیگر شبهای اون خونه بود (مخصوصا یکی دو شب اول بعد از رسیدن) که معمولا موقع خواب و بعد از اینکه ما رختخوابمونو مینداختیم و چشمامون یواش یواش درحال افزایش درجه حرارت بود ، عمه آروم و آهسته میومد بالا و تازه اون موقع بود که صحبتای خصوصی اون و بی بی و مامان و بابا شروع میشد و چقدر بد بود اون حس کنجکاوی که "یعنی الان دارن درباره چی حرف میزنن؟ کاش میشد بیدار بمونم و بشنوم و .... " که البته و طبق معمول این هم همچنان به صورت یک آرزو باقی موند ... و دیگر از موارد به یاد ماندنی اونجا دو تا راه پله باحالش بود که اولی از نوع فلزی و سبزرنگ و ارتباط دهنده طبقه بالا به حیاط بود و دومی از نوع آجری با رویه موزاییک (از اونا که توشون دونه دونه سنگای رنگی بود) که ارتباط دهنده طبقه بالا به حموم و آشپزخونه و قسمت اندرونی طبقه پایین بود و چه حالی میداد بالا و پایین رفتن از این پله دومی و ورود مستقیم به قسمت اندرونی و آشپزخونه و ... (که البته این مورد هم کم کم و با رسیدن به سن بزرگی و اینا تعطیل شد و رفت پی کارش و فقط میشد از پله سبز آهنی داغ توی ظهرای تابستون استفاده کرد ) ... اوفیش ، داشت یکی از مهمترین قسمتی خونه یادم میرفت : آشپزخونه بی بی (که جدا از اشپزخونه عمه اینا بود) یه فضای تقریبا 3 الی 4 مترمربعی که ورودیش سه تا پله فلزی و یه پل فلزی حدودا 2 متری فلزی رو شامل میشد که توی سنین خیلی کوچیکی همیشه رد شدن ازش یکی از مصائب مسیحم بود (البته لازم به ذکر است که هیچ رقمه امکان افتادن از اونجا وجود نداشت اما منم این حس ترس از بلندی لعنتی از همون کوچیکی تا همین حالا) . کی باورش میشه همچین جای کوچولوی نقلیی بتونه کلی از خاطرات آدمو شامل بشه ؟؟؟ اما میشه ... اون گاز سفید 5 شعله که بخاطر استفاده از گاز طبیعی و شعله های بلندش همیشه باعث تعجبم بود ... و اون کابینتای آبی رنگ کوچیک که انچنان چیزی توش جا نمیشد و فقط مخصوص نگهداری و سیب زمینی پیاز و ادویه بود و اون پل فلزی کرمی رنگ که هنوز که هنوزه همون رنگیه اما دیگه ترس نداره و ....

اگه بخوام بنویسم شاید بتونم یه مثنوی هفتاد من کاغذ درست کنم از چیزایی که از اون موقع و اونجا دارم اما چیزی که این روزا موقع عبور از کوچه پشت کارگاه منو یاد اونجا میندازه بوی خاص اون کوچه اس ... توضیح دادنش خیلی سخته اما سعی میکنم : فکرشو بکن یه کوچه که حدودا صد متر طول اول تا اخرشه و از وسطش یه کوچه بزرگتر رد میشه که همه کوچه های موازی هم رو از وسط به هم وصل میکنه ... کوچه مذکور اولش یه بقالی هست که هنوزم هست و یه کم که از کوچه خارج بشی و به سمت راست بری اولش یه میوه فروشی ، بعدش یه خرازی و بعدشم یه لوازم التحریر فروشی هست که هنوزم هستن ... توی کوچه که عرضش حدودا 20 متر میشه در دو طرف انواع و اقسام درخت و علی الخصوص چنار هست که بعضیاشون توی کوچه و بعضیا توی خونه ها هستن و هنوزم هستن . در انتهای کوچه هم پادگانه که دیوارش کوچه رو بن بست میکنه و این اتفاق در مورد همه کوچه های موازی این یکی هم می افته تا اخر خیابون ... اما چیزی که باعث به وجود اومدن بوی خاص این کوچه میشه یه جوی آب نه چندان عمیق و عریض هست که از کنار دیوار پادگان رد میشه و اون موقعا (وقتی که هنوز دیواری درکار نبود و پادگان بوسیله سیم خاردار از کوچه ها جدا میشد ) یکی از محلهای اصلی بازی ما بود و من چقدر علاقه داشتم که یه جوری آب اونو بند بیارم و نذارم به راه خودش ادامه بده ، برای همینم همیشه در حال ریختن سنگ و چوب و این چیزا توی جوی آب بودم تا مثلا سد درست کرده باشم . البته بعضی وقتا هم میزدم توی کار قایق رانی و مسابقه برگذار میکردیم و هرکدوم یه تیکه چوب مینداختیم توی اب و ازش محافظت میکردیم تا برسه به خط پایان فرضی و مثلا اول بشیم ...

این کوچه پشت کارگاه بخاطر حالت کوچه باغ بودنش همون بو رو میده ... عجب حالی میده اول صبح یاداوری خاطرات نه چندان دور با پر کردن ریه از بوی خوش کوچه

حرف آخر : دلم برای بچگی تنگ شد

حرف یکی بعد از آخری : عجب خری بودیم که همش دلمون میخواست زودتر بزرگ بشیم و .... خب حالا بزرگ شدیم ، چی شد ؟؟؟

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
فاطمه ق

یکسری از خاطرات نسل ما مشترکن. ماجرای جوی آب و مسابقه قایقرانی و مسدود کردن راه آب دقیقا یکی از همون خاطره هاس که روزهای زیادی از بچگیم رو پر کرد ... به فاطمه سلام برسون